|
مداد طلايي
علمي-آموزشي
| ||
ادامهٔ ماجراهای شهداد و مربی قرآن – داستان آیات ۲۶۴ و ۲۶۵بعد از اینکه کلاس قرآن تمام شد، شهداد و دوستانش هنوز دور آقای امینی نشسته بودند. – بچهها، برای اینکه بهتر معنی این آیهها را بفهمید، یک قصه براتون میگم. همه ساکت شدند و گوش دادند. باغی که بزرگ شد، باغی که ناپدید شدآقای امینی گفت: – توی یک روستای کوچک، دو پسر بودند: آراد و الیاس. 🔹 آرادیک روز آراد به پیرمرد کمک کرد و برایش چند سطل آب آورد. – دیدید بچهها؟ من چقدر آدم خوبیام؟ هر وقت پیرمرد را میدید، با صدای بلند میگفت: بچهها کمی خندیدند. – کمکِ آراد مثل یک سنگ صاف بود که کمی خاک رویش ریختهاند. 🔹 الیاساما الیاس جور دیگری بود. او هم به پیرمرد کمک میکرد، وقتی پیرمرد از او تشکر میکرد، الیاس میگفت: آقای امینی ادامه داد: – کار الیاس مثل یک دانهٔ خوب بود که در باغی روی تپه کاشته شده. باران میباردیک روز باران شدیدی بارید… کمکهای آراد، که مثل خاک روی سنگ بود، شسته شد و از بین رفت. نتیجهٔ داستانپیرمرد گفت: شهداد که خوب گوش داده بود، پرسید: آقای امینی لبخند زد و گفت: دوستان شهداد به هم نگاه کردند؛ نویسنده خانم بابایی(شمیم) برچسبها: ماجراهای شهداد [ شنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۵ ] [ 7:55 ] [ بابايي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||