|
مداد طلايي
علمي-آموزشي
| ||
|
روزی روزگاری ، مردی جامه فروش (لباس فروش)هر روز به شهر میرفت تا لباس جدید بیاورد و بفروشد. یکی از روزها مرد جامه فروش از شهر به ده بر میگشت ، یک سواره را دید که به طرف ده میرفت . به او گفت:" من بار سنگینی دارم ، اگر میشود یک نیم ساعتی بارم را روی اسب شما بگذارم". سواره گفت:" اسب من غذای هر روز خود را نخورده است". در همان لحظه یک خرگوش از میان بوته ها پرید و چند متر دور تر نشست. سواره ،اسب خود را زد تا آن خرگوش را بگیرد. مرد جامه فروش پیش خودش گفت:" خوب شد بار خودم را به اسب سوار نداده ام و گرنه من به اسب سوار نمیرسیدم و شاید اسب سوار فکر بدی میکرد". همان موقع سواره به همین فکر افتاد تا برگردد و لباسها را برداشته و فرار کند. به تاخت (به سرعت) برگشت و به مرد گفت:"میخواهی کمکت کنم؟". جامه فروش گفت:"همان فکری که تو کردی من هم کردم !". (یعنی دست تو را خواندم، حقهی تو را فهمیدم) خلاصه شده از حسین اصغرپور برگرفته از کتاب قصههای خوب برای بچههای خوب از مهدی آذر یزدی برچسبها: داستان کوتاه [ شنبه ۱۳۹۹/۰۱/۱۶ ] [ 18:15 ] [ بابايي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||