|
مداد طلايي
علمي-آموزشي
| ||
|
دیدم اونا با ناراحتی رفتن از مغازه بیرون ، خونشون روبروی مغازه بود . چشمم به اونا بود که یهو آقا اسماعیل گفت : به چی نگاه میکنی بچه ؟ برو بیرون بیخود اینجا واینستا . دلم میخواست حسابی از خجالتش در بیام ولی پدرم بهم احترام به بزرگترارو یاد داده . کفشو نشون دادم و گفتم پولشو دارم اونم برام آورد . وقتی تو پام دیدم انگار رو ابرا بودم گلهایی که باهاش میزدمو تصور میکردم، ولی اصلا آروم نبودم ! میدونستم دلم چی میخواد ولی تصمیمش برام سخت بود . بالاخره کفشارو پس دادم و به ندای قلبم گوش کردم . شلوار ورزشی رو گذاشتم جلوی خونشون ، زنگ و فشار دادم و سریع قایم شدم . پسر بچه که درو باز کرد تا شلوارو دید با خوشحالی نایلون و برداشت رفت داخل خونه. منم راه افتادم ، به خونه که رسیدم برای پدر و مادرم جریان و گفتم، فکر میکردم الان دعوام میکنن اما دیدم اونا خیلی خوشحال شدن پدرم بهم قول داد به زودی کتونی های فوتبالی رو برام میخره ؛ دیگه کفشای قدیمیم به نظرم کهنه و بد نبود خیلی حس خوبی داشتم ..... پایان برچسبها: داستان کوتاه [ شنبه ۱۳۹۹/۰۱/۱۶ ] [ 18:27 ] [ بابايي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||