مداد طلايي
علمي-آموزشي 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

با رابین شارما بیشتر آشنا شویم:

رابین شارما (Robin Sharma) سخنران، نویسنده و مجری معروف کانادایی در سال 1965 متولد شد. او سال‌هاست که در برنامه‌های تلویزیونی حضور دارد. شارما مدت طولانی‌ست که در حوزۀ گسترش فردی کتاب می‌نویسد و به افراد مختلف آموزش می‌دهد. او در آغاز به حرفه وکالت مشغول بود اما در 25 سالگی تصمیم گرفت به یک سخنران انگیزشی تبدیل شود. شارما از سال 1994 تاکنون 13 کتاب منتشر کرده که از جملۀ آن‌ها می‌توان به راهبی که فراری‌اش را فروخت، زندگی خارق‌العاده، رئیس بدون لقب، وقتی بمیری چه کسی برایت گریه می‌کند، فوق‌العاده باش، 8 هدف اصلی برای داشتن کسب و کار، رهبری از دیدگاه راهبی که فراری‌اش را فروخت و ... اشاره کرد.

جملات برگزیدۀ کتاب باشگاه پنج صبحی‌ها:

- چونان یک قهرمان زندگی کنید. این مطلبی است که خردمندان به ما می‌گویند. شخصیت اصلی داستان شوید، وگرنه زندگی به چه دردی می‌خورد؟
- تا وقتی آزادی، کتاب، گل و ماه هست، چه کسی می‌تواند شاد نباشد؟
- اگر می‌دانستید برای رسیدن به نبوغ چه اندازه کار و تلاش موردنیاز است، دیگر نامش را بلوغ نمی‌گذاشتید.
- اول صبح که از روی تنبلی اکراه دارید رختخوابتان را ترک کنید، به خودتان بگویید: من بلند می‌شوم تا کار یک انسان را انجام دهم.
- من از هر لحظۀ تمرین بیزار بودم، اما به خودم گفتم: دست برندار؛ حالا به خودت فشار بیاور تا باقی عمرت را چونان یک قهرمان زندگی کنی.
- بهترین و زیباترین چیزهای این جهان را نه می‌توان دید و نه حتی می‌توان شنید، بلکه باید آن‌ها را با دل احساس کرد.
- زندگی‌ای که طبیعت به ما داده، کوتاه و کم‌دوام است، اما خاطرۀ زندگی خوب‌زیسته‌شده ابدی است.
- مردان بزرگ با آنچه ذاتی است زندگی می‌کنند، با آنچه سطحی است نمی‌مانند، به واقعیت‌ها توجه دارند و با آنچه نمایشی است باقی نمی‌مانند. یکی را رها می‌کنند و دیگری را نگه می‌دارند.
- بیدار شدن قبل از روشن شدن هوا بسیار خوب است؛ زیرا این عادت به سلامتی، ثروت و درایت اشخاص می‌افزاید.
- کودک برای باور کردن آنچه باورنکردنی است، مشکلی ندارد. نابغه و دیوانه هم مشکلی ندارند. تنها من و تو هستیم که با مغزهای بزرگ و دل‌های کوچکمان تردید می‌کنیم؛ بیش از اندازه می‌اندیشیم و در شک فرومی‌رویم.

در بخشی از کتاب باشگاه پنج صبحی‌ها می‌خوانیم:

میلیاردر گفت: «بگذارید شما دو نفر را در آغوش بگیرم» و بعد دست‌هایش را یکجا به دور کارآفرین و هنرمند حلقه کرد، بی‌آنکه انتظار داشته باشد آن‌ها هم همین کار را بکنند.

بعد گفت: «خدایا! شما دو نفر خیلی شهامت دارید. شما به یک پیرمرد غریبه اعتماد کردید. می‌دانم که پریروز شکل و شمایل یک ولگرد را داشتم. البته این‌طور نیست که به لباس و سرووضعم بی‌توجهم، اما آن‌قدرها به وضع ظاهرم بها نمی‌دهم». این را گفت و تبسمی بر لبانش نشست. او ادامه داد: «من دوست دارم همه چیز حقیقی باشد؛ زیبا و ساده؛ کاملاً اصیل». مرا به یاد آن گفتۀ خردمندانۀ گذشته‌ها می‌اندازد: «داشتن پول زیاد از شما آدم متفاوتی نمی‌سازد، بلکه بیشتر به شخصیتی شبیه می‌شوید که قبل از پول‌دار شدن بوده‌اید».

میلیاردر به اقیانوس نگاه کرد و گذاشت تا اشعۀ صبحگاهی روی تنش پخش شود تا او را شست‌وشو دهد. بعد چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. عضلات ناحیۀ شکمش از پشت پیراهنش دیده می‌شدند. بعد از جیب پشتی شلوارکش گلی بیرون آورد. کارآفرین و هنرمند قبلاً چنین گلی ندیده بودند. گل از اینکه در جیب میلیاردر بوده باشد آسیبی ندیده بود. عجیب به نظر می‌رسید.

«گل‌ها برای هرکس که بخواهد معجزه‌ای در زندگی خصوصی‌اش ایفا کند، نقش مهمی بازی می‌کنند.» میلیاردر این را گفت و گلبرگ‌های گل را بویید. راستی خواستم بگویم که پدرم یک کشاورز بوده است. من در مزارع بزرگ شده‌ام و بعد به کالیفرنیای جنوبی آمده‌ایم. ما ساده فکر می‌کردیم، ساده حرف می‌زدیم، غذاهای ساده می‌خوردیم و ساده زندگی می‌کردیم. شما می‌توانید پسری را از مزرعه بیرون بکشید، اما نمی‌توانید مزرعه را از پسر بیرون ببرید.»

 

تدوین: بابایی


برچسب‌ها: علمی و آموزشی
[ جمعه ۱۴۰۱/۰۳/۲۷ ] [ 5:5 ] [ بابايي ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

علم چون گنجي است كه زر و سيم را ياراي خريداري آن نشايد بلكه تنها در محضر معلم زانوي ادب بر زمين نهادن بايدت!

:My email          
z_babaei21@yahoo.com