|
مداد طلايي
علمي-آموزشي
| ||
|
پیوستگی فلسفه با تعليم و تربيت
در اينصورت فلسفه به عنوان رشته اي كه درباره متافيزيك واقعيت جهان معرفت آدمي ارزشها بحث مي كند با تعليم و تربيت كه رشته اي مستقل است و با معلم شاگرد مواد درسي،وسايل تعليماتي،روش تدريس،مديريت و سازمان و برنامه سروكار دارد ارتباط پيدا مي كند.براي اينكه معلم بتواند اين دو رشته را به هم مرتبط سازد بايد اطلاعات كافي در فلسفه داشته باشد و با نظريات فلسفي درباره ماهيت جهان،اساس معرفت و مبناي ارزشها آشنا باشد.در اين صورت معلم مي تواند ضمن تدريس رشته هاي مختلف علمي مثل فيزيك،شيمي،زيست شناسي،رياضي و...آنچه را كه فيلسوفان درباره جهان و انسان گفته اند مورد بحث قرار دهد و شاگردان را با نظريات فلسفي آشنا سازد.همچنين در جريان كسب معلومات و تحصيل نظريات علمي ممكن است معلم اساس معرفت و چگونگي تشكيل و پيدايش آنها را مورد بحث قرار دهد.
رابطه فلسفه با تعليم و تربيت در اين مورد به صورت اجراي روشهاي فلسفي يا فعاليتهاي فلسفي در برخورد با مسائل تربيتي ظاهر مي گردد.در بحثهاي علمي معلم و شاگرد مي توانند از روشهاي ديالتيكي«گفتگوي دو جانبه»استقرائي،قياسي و يا روش حل مسئله استفاده كنند.«روش حل مسئله»از لحاظز تربيتي در تقويت فكر شاگردان و معلمان و در فهم مطالب علمي تأثير فراوان دارد.معلم آگاه مي تواند در هر رشته به جاي شرح آنچه در كتاب نوشته شده يا دانشمندان بيان كرده اند شاگردان را متوجه مسائل سازد و به آنها كمك نمايد تا از طريق مشاهده آزمايش و مطالعه نظريات مختلف به چگونگي پيدايش تئوريها و نظريات علمي پي برده و شخصاً متوجه آنها بشود.
در اين صورت فلسفه بعنوان«تئوري»و تعليم و تربيت به عنوان«عمل»تلقي مي شود.از طرف ديگر فلسفه از لحاظ نظري ما را با جهان و انسان آشنا مي سازد.آنچه ما در فلسفه راجع به جهان و همنوعانمان مي آموزيم در كل شخصيت ما تأثير مي كند.به عبارت ديگر مطالعه آراء فلسفي درباره ي جهان و انسان تمايل و گرايش خاصي در ما به وجود مي آورد.تقويت اين تمايل كار تعليم و تربيت يا قسمت عملي فلسفه را تشكيل ميدهد.با توجه به اين نكته جان ديوئي فيلسوف پرگمانيست مي گويد:اگر ما بخواهيم تعليم و تربيت رابه عنوان تشكيل گرايشهاي اساسي عقلاني و عاطفي نسبت به طبيعت و عمنوعان تلقي كنيم.در اين صورت ممكن است فلسفه را به صورت تئوري كلي يا اساس نظري تعليم و تربيت تعريف نمائيم. و اما... فلسفة تعليم و تربيتفلسفة تعليم و تربيت از ديدگاه اول، يک حوزة معرفتي ديرپا و کلاسيک است که تاريخي به قدمت تاريخ تأملات فيلسوفان در باب تعليم و تربيت دارد. ميان فيلسوفان غربي، افلاطون، نخستين فيلسوفي است که در کتاب معروف خويش، جمهوري (Republic) به اين گونه تأملات پرداخته، ديدگاه تربيتي به نسبت جامعي را عرضه داشته است. پس از افلاطون ميتوان از فيلسوفان ديگري همچون ارسطو، ابنسينا، خواجه نصير طوسي، آگوستين، آکوئيناس، بيکن، دکارت، لاک، روسو و کانت نام برد که در اين حوزه کار کردهاند. در باره فلسفة تعليم و تربيت، به معناي تأملات و تفکرات فيلسوفان دربارة تعليم و تربيت، سه نکته مهم قابل ذکر است: اولاً همة فيلسوفان، به معناي دقيق کلمه، تأملات تربيتي نداشتهاند. به بيان روشنتر، برخي از آنان، آرا و انديشههاي تربيتي خود را آشکارا بيان کرده و برخي چنين نکردهاند. افلاطون، کانت و ابن سينا از فيلسوفاني هستند که در گروه اول جاي ميگيرند، و بکين و دکارت و صدرالدين شيرازي از فيلسوفاني که در گروه دوم قرار دارند. ثانياً فلسفة تعليم و تربيت، در گروه دوم، به صورت استنتاج مدلولهاي تربيتي از انديشههاي فلسفي در ميآيد. اين صورت دوم از ديدگاه اول فلسفة تعليم و تربيت را برخي از فيلسوفان تربيتي، با عناويني چون «فلسفه و تعليم و تربيت» (Smith , 1965 , P. 52)، «رويکرد مواضع فلسفي» (Chambliss , 1996 , P. 471) يا «رويکرد دلالتها» (Ibid) معرفي کردهاند. فيليپ اسميت در فصل سوم از کتاب فلسفة آموزش و پرورش مينويسد: اين نظريه که فلسفه و تعليم و تربيت با يکديگر ارتباط عميقي دارند، بهيقين نظرية جديدي نيست. ... از آنجا که فلسفه، بهطور سنتي، چيستي واقعيت، معرفت و ارزش را بررسي کرده است، روابط آشکاري با تعليم و تربيت دارد ... (Smith , Idib , P. 53). آنگاه به مسأله «استنتاج» (derivation) اشاره ميکند: هنگامي که روابط بين فلسفه و تعليم و تربيت مورد تأکيد قرار ميگيرد، برخي تصور ميکنند که يک فلسفة تربيتي معيّن از يک فلسفة معيّن استنتاج ميشود (Ibid). کامبليس هم در اين زمينه چنين اظهار نظر ميکند: از دهة 1930 و در ادامه تا سالهاي 1940 و 1950، يک راه براي مرتبط ساختن فلسفه و تعليم و تربيت اين انديشه بود که فلسفه، يک مبنا يا مطالعة اساسي است که فلسفة تعليم و تربيت از آن استنتاج ميشود (Chambliss ,Ibid ,P. 471) ثالثاً فيلسوفاني که در گروه اول قرار دارند نيز به دو دسته تقسيم ميشوند: دستة اول، فيلسوفاني هستند که تأملات تربيتي فلسفي داشتهاند، و دستة دوم، فيلسوفاني که تأملات تربيتي غيرفلسفي داشتهاند. افلاطون، آکوئيناس و کانت در دستة اول، ولاک، هگل و راسل دردستة دوم قرار دارند. رابين بارو (Barrow , 1994) در اين زمينه سخن جالبي دارد: [برخي] فيلسوفان نيز به شيوهاي غيرفلسفي دربارة تعليم و تربيت چيزهايي نوشتهاند. «لاک، هگل و راسل از جمله فيلسوفان معروفي هستند که اينگونه عمل کردهاند. کتاب لاک به نام انديشههايي در باب تعليم و تربيت» (1963) صرفاً به مقداري اندک به آثار فلسفياش مبتني است. استنتاجهاي وي دربارة اولويتهاي تربيتي يک اشرافزادة زميندار نميتواند نتيجة منطقي نظريات معرفتشناختي و وجودشناختياش باشد (P. 4451). فلسفة تعليم و تربيت از ديدگاه دوم، يعني رشتة دانشگاهي، حوزة معرفتي نوپايي است که حدود يک قرن از عمر آن سپري ميشود. بسياري از متخصصان و کارشناسان، سرآغاز ظهور و پيدايي اين رشته را قرن بيستم و بهطور مشخص، سال 1935، يعني سال تأسيس انجمن جان ديويي (JDA) در امريکا ميدانند. کامينسکي (1988) در اين باره مينويسد: فلسفة تعليم و تربيت، کاري مربوط به قرن بيستم است. انضمام فلسفه به پرسشهاي ناشي از عمل آموزش و پرورش مدرسهاي، موضوع جديدي است. تاريخچة اين رشته، فقط به اندازة سازمانهاي معاصرش قدمت دارد؛ حتي اگر براي اين رشته، مقدور باشد که سودمندانه به آثار افلاطون و ارسطو استناد ورزد. مطالعة منظم فلسفة تعليم و تربيت در ايلات متحده از سال 1935 آغاز شد (P.14). به هر روي، قرن بيستم، چه به لحاظ تأسيس و راهاندازي رشتة فلسفة تعليم و تربيت در سطوح کارشناسي ارشد و دکترا و در نتيجه، پرورش نيروهاي متخصص در اين قلمرو مستقل معرفتي، و چه به لحاظ انجام تحقيقات و مطالعات منظم و سازمان يافته در ارتباط با موضوعات و مسائل خاص اين رشته، و چه به لحاظ تشکيل انجمنهاي حرفهاي فلسفة تعليم و تريبت، از قبيل انجمن فلسفة تعليم و تربيت امريکا (1941)، انجمن فلسفة تعليم و تربيت بريتانياي کبير (1965)، انجمن فلسفة تعليم و تربيت استرالازيا (1970) و مانند آن، قرن پيدايي و ظهور رشتة فلسفة تعليم و تربيت است.
و در پایان: تفاوت فلسفه با علمکلمه علم به معانی مختلفی به کار می رود. یک معنای آن مطلق دانش و معرفت است. معنای دیگر علم، دانش خاصی است که یا فقط از طریق عقل حاصل می شود، مانند ریاضیات و فلسفه و یا از طریق تجربه مثل فیزیک، زیست شناسی و روان شناسی. اما منظور از علم در این جا، علم تجربی است؛ یعنی علمی که موضوع آن طبیعت است و در پی کشف قوانین میان پدیدار هایی است که به حس و آزمایش در می آیند.
فلسفه تفاوت های زیادی با علوم تجربی دارد که مهم ترین آن ها عبارتند از: ۱)مسائل فلسفه، مسائلی کلی و عام است، در حالی که مسائل علم، مسائل خاص و جزئی است. هر علمی درباره مسائل خاصی که در ارتباط با موضوع آن علم هستند، به تحقیق می پردازد و به آنچه خارج از آن باشد، کاری ندارد. اما فلسفه به سبب طبیعت و هدفی که دارد، کلی، فراگیر و جهان شمول باقی می ماند. سوال هایی که فلسفه می پرسد، مستلزم آن است که فیلسوف به جهان همچون یک کل بنگرد و تصویری جامع از همه چیز پدید آورد. فیلسوف از دیدگاه کلی به جهان و امور آن می نگرد و دوست دارد که آنچه را که می توان در این در این جهان شناخت، همچون یک چیز واحد که در میان همه اجزای آن ارتباط برقراراست، در نظر آورد. شاهد گویای این امر، پرسش ها و مسائل فلسفه است که کلی ترین مسائل درباره انسان و جهان را مطرح می سازند. 2) علوم مختلف، ابتدا وجود موضوعات خود را مفروض گرفته و سپس به تحقیق حول آن موضوع می پردازند. اما فلسفه حتی در پیش فرض های خودش هم شک می کند و به بررسی آن ها می پردازد. به عنوان مثال، چگونگی تفکر که اساس فلسفه بر آن است، خود بخشی از تحقیق فلسفی را تشکیل می دهد. یک دانشمند با بسیاری از مفاهیم اساسی سر و کار دارد، مانند ماده، انرژی، مکان، زمان،روابط علی و معلولی و ... . اما وی در باره چیستی این امور و این که آیا این امود، حقیقتا واقعیت دارند یا نه، تحقیق نمی کند. بلکه این وظیفه فیلسوف است که بکوشد اعتبار این امور را بررسی کند. مثلا فیلسوف است که می پرسد که آیا زمان و مکان، واقعیت خارجی دارند و یا فقط از اوصاف ذهن انسانند؟ حقیقت ماده چیست؟ و غیره... . پس فیلسوف می کوشد تا اعتبار مفاهیم اساسی علم را معین سازد، حدود معرفت انسانی را کشف کند، و امر واقع را از خیال واهی تمیز دهد. 3) هر علم، مجموعه ای است از مسائل و قوانینی که قبلا کشف شده و تقریبا همگان در مورد آن ها اتفاق نظر دارند و تلاش دانشمندان آن علم، عمدتا به کشف قوانین جدید معطوف است. اما فلسفه تنها علمی است که درباره هیچ یک از مسائل بی شمار آن اتفاق نظر وجود ندارد. هر فیلسوفی درباره هر مسئله فلسفی نظری دارد که ممکن است با نظر متفکران دیگر فرق داشته باشد. تاریخ فلسفه پر است از آراء مختلف و حتی متضاد با هم. اصولا حیطه فلسفه تا جایی است که نتیجه قطعی وجود نداشته باشد. همین که امری به اثبات رسید، از دایره فلسفه خارج شده و به علم می پیوندد. 4) در علم، واقعیت ها مطالعه میشود و در فلسفه علاوه بر واقعیت ها، ارزشها نیز مورد بررسی قرار می گیرد. علم به توضیح این نکته نمی پردازد که چرا جهان چنین است، یا درباره غایت و هدف هستی حکم نمی کند؛ در حالی که یکی از بخش های اصلی فلسفه را همین موضوع تشکیل می دهد. دانشمندان می کوشند جهان مادی را بشناسند و قوانین آن را به دست آورند تا بتوانند بر آن چیره شوند و از دانش خود نتایج اخلاقی و ارزشی نمی گیرند؛ یعنی نمی گویند که آیا این نتایج علمی از نظر اخلاقی درست است یا غلط. اما فلسفه از همان آغاز چنین مسائلی را طرح و به آن ها می پردازد. فیلسوف می کوشد تا ببیند که آیا واقعا جهان هدفی دارد یا نه و آیا فلان امر خوب است یا بد؟ به عنوان مثال، بمب اتمی هیروشیما در ظرف چند ثانیه، مرگ و ویرانی را در مساحتی بالغ بر دوازده هزار کیلومتر مربع ببار آورد. در این حادثه، آن چه مورد توجه یک دانشمند است، شکافته شدن هسته اتم و دیگر مسائل مربوط به فیزیک اتمی است. ولی معنای اخلاقی این حادثه، چنین واقعیاتی نیست. این معنا را که برای معیار های اخلاق انسانی و روابط بین الملل و نیز تمدن و فرهنگ، بسیار مهم است، باید در جای دیگری جستجو کرد. برای فهم جنبه های ارزشی واقعیت ها، باید به ورای علم رفت. 5) هدف علم، چیرگی انسان بر طبیعت و افزایش استفاده انسان از آن و یا بهینه سازی استفاده از آن است. اما می بینیم که فلسفه در پی فهم جهان است و می خواهد همه چیز را درک کند و از این راه به انسان نوری ببخشد تا راه درست را در هر زمینه ای انتخاب کند. 6) روش علمی، روش تجربی یعنی نظریه پردازی، آزمایش، مشاهده و نتیجه گیری است؛ یعنی همان روشی که در فلسفه هیچ کاربردی ندارد. روش اصلی فلسفه، تفکر و استفاده از عقل است. تفکر درباره اساسی ترین و بنیادی ترین امور درباره انسان و جهان.
تدوین: خانم بابایی برچسبها: علمیـفلسفه آموزشی [ جمعه ۱۴۰۳/۰۷/۲۷ ] [ 6:59 ] [ بابايي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||