|
مداد طلايي
علمي-آموزشي
| ||
|
غير قابل اجرا بودن برنامه فلسفه براي كودكان در آموزش و پرورش نويسنده: جانا مورلون متن حاضر خلاصه مقاله اي است كه تحت عنوان " آيا جاي فلسفه براي كودكان در مدرسه است؟" در مجله مدرسه سالم شماره 4سال 1386 چاپ شده است و در آن سه دليل عمده براي نامناسب بودن فلسفه براي كودكان در مدارس حاضر ارائه شده است. اصل مقاله در ژوئن 2000 در پنجمين كنفرانس انجمن حلقه كند و كاو در ونكوور كانادا توسط جانا مور لون ارائه شده است. زماني كه از مدرسه سخن ميگويم منظور من از كودكستان تا دبيرستان است. پايهي فكري من آن است كه پرداختن به فلسفه براي كودكان و حلقهي كندوكاو باعث ايجاد دگرگوني است؛ اين ما را وا ميدارد تا نگرش خود را هم دربارهي كاركرد آموزش و هم دربارهي نوع آن، دوباره مورد ارزيابي قرار دهيم. من بر اين باورم كه فلسفه براي كودكان با ارائه روشهايي، شكست آموزش سازماني در تعليم و تربيت كودكان را آشكار مي سازد و سرشت مدارس حاضر را به پرسش ميگيرد. از اين رو، من مطمئن نيستم كه اساسا فلسفه براي كودكان به مدرسه تعلق داشته باشد. به نظر من بين فلسفه براي كودكان و روش هاي رايج در مدارس كه در آن فلسفه براي كودكان گاهي تمرين ميشود، سه تفاوت عمده وجود دارد.
نخست آن كه به نظر من مدرسه به شكلي اساسي تجربهاي اجباري براي افراد جوان شمرده ميشود. كودكان كمي هستند كه حق انتخاب دارند كه آيا ميخواهند در مدرسه باشند يا خير؟ و در بيشتر موارد هيچ حقي ندارند يا حق انتخاب بسيار ناچيزي دارند تا برگزينند كه به كدام مدرسه ميخواهند بروند؟ همين كه به آن جا ميروند، مدرسه به سوي قانونمند بودن و مستبد بودن گرايش پيدا ميكند. چشم داشت اولياي مدارس اين است كه دانشآموزان از قوانين پيروي كنند. همه چيز در دست بزرگسالهاست و دانشآموزان در مورد چيزهايي كه در مدرسه پيش ميآيد، چيز چنداني براي گفتن ندارند. گاتو يك آموزگار پيشين مدرسهي دولتي در نيويورك كه از او قدرداني شاياني شده است، مي گويد: «مدرسه زندان كودكان است». آنها اجازه ندارند كه از گرايشها و نيازهاي خود براي يادگيري پيروي كنند، اما از آنها خواسته ميشود تا پيروي كنندهي روش جدي آموزشي باشند كه بزرگساالان طراحي كردهاند. با آن كه من كودك پيش دبستاني را نميشناسم كه گرايشي به مدرسه رفتن نداشته باشد، اما اين روزها بسياري از بچههايي كه به كلاس سوم يا چهارم ميرسند شكيبايي و تمايلي به يادگيري در مدرسه ندارند. آنها از پرسش دست بر ميدارند و اين آغاز از ميان رفتن كنجكاوي و گرايش آنها به يادگيري است. آيا اين كه بسياري از دانشآموزان ناراحت و ناشكيبا هستند براي شما شگفتآور نيست؟ از نظر من، نكتهي بنيادي در فلسفه براي كودكان اين باور است كه كودكان براي يادگيري نيازي به اجبار و زور ندارند. بچهها كنجكاوند و شگفتي بسياري در برابر رخدادهاي گيتي از خود نشان ميدهند. ما روي اين كنجكاوي طبيعي حساب ميكنيم و به دنبال اين هستيم كه از شگفتي آنها نسبت به چيزها بهره گيريم و به آنها ياري رسانيم كه نظر ويژهي خودشان را بسازند و آن را بگويند. بچه ها توانايي طبيعي براي كنجكاوي، طرح پرسش و گفتگو را دارند و اينها تواناييهايي هستند كه براي يادگيري مورد نيازند.
دوم: ميان قانونهاي بنيادين مدرسه و قواعد اساسي فلسفه براي كودكان ناسازگاري آشكاري وجود دارد. هدف اصلي مدرسه پركردن مغز دانشآموزان از چيزي است كه آن را دانش نام نهادهاند. بچههايي كه در مدرسه موفق هستند، ميفهمند كه مهم، خوب پاسخ دادن به پرسشهاي آزمونها است نه چيزي كه به راستي آموختهاند و بچههايي كه موفق نميشوند بيشتر به اين نتيجه مي رسند كه درس خواندن خسته كننده و بيمعنا است. ما وانمود ميكنيم كه بيشتر دانشآموزاني كه مدرسه را به پايان ميرسانند دانش زيادي دربارهي گيتي كسب ميكنند، اما – به گفته هاوارد گاردنر – اين دانش، بسيار اندك است. فلسفه براي كودكان راه ديگري است. اين ديدگاه بر اساس اين انديشه بنا شده است كه بدست آوردن معناهاي تازه براي دانشآموزان امري بنيادين در آموزش و پرورش است، تا گيتي و آموختههاي انساني براي آنان معنا پيدا كند. ليپمن، شارپ و اوسكانيان، در كتاب فلسفه در كلاس درس ميگويند: چيزي كه در آموزش و پرورش بايسته است همانا معنادار بودن آن براي دانشآموزان است. انديشه دربارهي خود، هدف اصلي فلسفه براي كودكان است. اين درست در برابر القاء كردن ديدگاهها به دانشآموزان ميباشد. فلسفه براي كودكان با هر شاگردي آغاز ميشود و با تراوش از تك تك دانشآموزان يك حلقهي فكري ايجاد ميكند. هستي هر دانشآموزِ كلاس، بخشي جدا نشدني از كلاس است. فلسفه براي كودكان در پي ياري رساندن به آموزگاران و دانشآموزان است تا در راستاي ارزنده و زيبنده ساختن پرسشهاي بيپاسخي كه در زندگي ما هست، بكوشند. در يك حلقهي كندوكاو فلسفي، اين كه همهي افراد، از جمله آموزگار، ممكن است خطا كنند و اين كه برگشتن از يك راي، بخشي از روند تفكر فلسفي است، براي همه پذيرفتني است. به جاي اين كه آموزگار در جايگاه يك داناي كل بالاي سر كلاس باشد او تبديل به يك هم آموز و يك كندوكاو كننده ميشود.
سوم: در حلقهي كندوكاو فلسفي، پيوند بين كودكان و بزرگسالان، بسيار متفاوت از ارتباطي است كه در يك مدارس حاضر ديده ميشود. اين ناهمساني سوم، اصلي جدا كننده ميان فلسفه براي كودكان و قانونهاي بنيادي در مدرسه است. دوري و جداييِ دائمي ميان آموزگار و شاگرد وجود دارد. آموزگار داناي مطلق و دانش آموز نيازمند دانش است.فلسفه براي كودكان ميكوشد از اين جدايي جدي ميان بزرگسالان و كودكان جلوگيري كند. گرچه آموزگار با نگاهي به آموختههاي بيشترش در برابر ديگر كسان گروه، ممكن است خود را در پذيرش نقش رهبري شايسته بداند، اما خواستِ فلسفه براي كودكان اين است كه در آن، آموزگار و شاگرد در پيشگاه كندوكاوي كه در حلقهي كندوكاو رخ ميدهد، يكسان باشند. هر كودكي ترغيب ميشود تا منتقدانه و خلاقانه فكر كند، ديدگاههاي جاري را به چالش بكشاند و ديد خود و دلايلش را براي آن بسط دهد. اين روش كاملا مقابل ساختار سيستمهاي آموزشي ما است. الگوي رايج آموزشي كه داراي آموزگاران، آزمونها استاندارد شده، ردهبنديها، نمرهها و يك ثبت موسسهاي است، به نظر من محقر رسيد. فهميدم كه ما انسان ها به همان اندازه طبيعي ياد ميگيريم كه ميتوانيم نفس بكشيم، غذا بخوريم و بخوابيم. فهميديم كه آموزش كاري است طبيعي. اجبار به يك كودك براي اين كه در سن 7 سالگي بخواند يا در 8 سالگي ضرب كند، سرانجام به همان اندازه بيثمر است كه به يك كودك يك ساله بگوييم كه اكنون زمان اين است كه تو راه بروي و آن را بياموزي و از اين رو زمانهاي خاصي براي تمرين هاي روزانه اش در نظر بگيريم. گستردگي كنترل بر روي زندگي كودكان در مدرسه يكي ديگر از ويژگيهاي نظام آموزشي حاضر است كه با هستهي اصلي فلسفه براي كودكان ناهماهنگي بسياري دارد. پس، آيا يك ستيزي اساسي ميان فلسفه براي كودكان و ساختار مدرسه وجود ندارد؟ آيا فلسفه براي كودكان اين توانايي را دارد كه روش كاركرد مدرسهها را تغيير دهد؟ يا اين كه مدرسه، فلسفه براي كودكان را بر اساس بنيانهاي خودش سر و سامان ميدهد؟ آيا ما ميخواهيم فلسفه نيز مانند ديگر درسها باشد كه همهي دانشآموزان ناگزير به يادگيري آن هستند؟ ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- جانا مورلون مدیر و بنیانگذار مرکز فلسفه برای کودکان دانشگاه واشنگتن است. وی از سال 1995 به تدریس فلسفه در کلاس های مختلف از پیش دبستان تا کالج، و همچنین به دانشجویان دانشگاه، معلمان، والدین و دیگران در مورد راه های ورود فلسفه به زندگی جوانان آموزش داده است. جانا نویسنده کتاب "کودک فلسفی" است، که به بررسی راه هایی می پردازد که والدین و سایر بزرگسالان می توانند مکالمات فلسفی راجع به سؤالات کودکان ترغیب کنند، و هماهنگ کننده کتاب فلسفه و آموزش: معرفی فلسفه به جوانان، که مباحث مختلفی را که در امر تدریس فلسفه به جوانان وجود دارد، بررسی می کند.
برگرفته ازسایت فلسفه برای کودکان محقق: خانم بابایی
برچسبها: علمی [ پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۴ ] [ 11:31 ] [ بابايي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||