|
مداد طلايي
علمي-آموزشي
| ||
داستان کوتاه: لبخند صبح شهداددر دل یک روستای آرام و سرسبز، پسری به نام شهداد زندگی میکرد. خانهی گِلیشان کنار یک نهر روان بود و هر صبح، بوی نان داغ مادر و صدای پرندگان، او را از خواب بیدار میکرد. شهداد عادت داشت هر روز قبل از رفتن به مدرسه، چند لحظه کنار نهر بنشیند. کفشهایش را درمیآورد، پاهایش را در آب میزد و به صدای آب گوش میداد. چشمهایش را میبست و لبخند میزد. روزی معلمشان در کلاس پرسید: هرکسی چیزی گفت: موبایل، پول، سفر، ماشین… معلم لبخندی زد و گفت: آن روز، تمام بچهها وقتی به خانه برگشتند، بیشتر به صدای آب، بوی نان، و آفتاب روی پنجرهشان فکر کردند...
- داستان کوتاه - فلسفه خوب زیستن نویسنده خانم زهرا بابایی(شمیم)
Shahdad’s Adventures – Part One: The Morning Smile and the Art of Good Living A short story about simple joys and true happiness In a quiet and green village, there lived a boy named Shahdad. Each day before going to school, Shahdad had a little ritual. One day in class, the teacher asked, Each child gave an answer: mobile phones, money, trips, cars… But Shahdad said, The teacher smiled and said, That day, when the children went home,
#Short Story برچسبها: ماجراهای شهداد [ پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۰۸ ] [ 10:21 ] [ بابايي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||